طنز

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس
عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس عنوان عکس

آرشیو مطالب

جستجوگر

لینک دوستان

برچسب ها

یه روزی 2 تا پیرمرد همسن من نشسته بودن پایین پله های ورودی پارک ، 2 تا زوج جوان بدو بدو اومدن و از پله ها رفتن بالا، یکی از پیرمردا از اون یکی پرسید:؟ اینا،چکار میکردن؟

دومی گفت : اومدن ماه عسل..اولی پرسید ماه عسل یعنی چی؟

دومی گفت: اگه زندگی رو به یه پیت حلبی تشبیه کنی که داخلش پره از مشکلات و یه لایه نازک روش از شیرینی و عسل، اینا اون اول حلب هستن.

 پیرمرد اولی زد روی زانوش و گفت: ای وای بر من ، من حلب رو چپه باز کردم.

نویسنده : م.ت.اجلی بازدید : 230 تاريخ : سه شنبه 20 / 3 / 1393 ساعت: 10:31
حالا من موندم با این دل که خیلی بازیگوشه و فرزندان و نوه ام ، با کدومشون بازی کنم، با پسر بزرگام شطرنج، با سومی تخته نرد، با نوه ام ،تاب بازی میکنم، چه کنم دلم آخر سر تاب نمی آورد، و من همینطوری تاب میخورم
نویسنده : م.ت.اجلی بازدید : 251 تاريخ : دوشنبه 9 / 2 / 1392 ساعت: 20:17
برچسب‌ها :
صفحه قبل 1 صفحه بعد

نظر سنجی

شما در چه گروه سنی قرار دارید و نظرتان درباره مطالب وبلاک من چیست؟

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :