خرید بک لینک

بامدادان در روستای ما باران آمد،

یاد شعر باز باران افتادم

خواستم چتری بردارم تا خیس نشوم

بعد با خودم گفتم: باران بهاری بدون خیس شدن که لطفی نداره

پس زدم به دل باران و باران دلم را ، نوازش کرد

با آنکه فقط صورتم و دستانم خیس شدند، ولی دلم با فرمانی که به مغزم فرستاد،

پاسخ گرفت: این است بهار.

بهار بی باران که معنی ندارد

و باران بهاری که خیس نکند، جسمت را

چگونه از او انتظار رویش داری؟

پس زیر باران رفتم و با باران بهاری ، نخستین روزهای خرداد، صورتم را شستم

آه چقدر زیبا بود، شبنمی که از چهره ام بر زمین می غلطید

برچسب: بامدادان" روستای ما" باران"شعر باز باران"چتری بردارم"شبنمی"باران بهاری", نویسنده: م.ت.اجلی تاريخ: سه شنبه 20 خرداد 1393 ساعت: 11:07

صفحه بندی